head > < / head >
|
محمد حسین حسن بیگی
|
نیامدی تو ، کم کم دل من آب شد
آنهمه تابی که تو دیدی همه بیتاب شد
چشم نگو ، شب همه شب تا سحر
چشمهی جوشان شدو بی خواب شد
آنهمه آرزو که در دلم داشتم
سوار بر آب روان شده ، حباب شد
شاید اگر میامدی پاسخ هرچه بود ، بود
سقف هوای عاشقی بر سر من خراب شد
دل که در آرزوی تو ، پر از اوج بود
عاقبت افروختو در، آتش تو کباب شد
از غم من هر چهکه گفتهاند و تو شنیدی
غم به دل غم زدهام غارت بیحساب شد
مسئلهای داشتم از عشقِ تو و عاشقی
سوآل مانده بر دلم جملهی بیجواب شد
۱۴۰۰/۳/۲
#حسنبیگی